رابرت داوینسن قهرمان مشهور گلف وقتی در یک مسابقه قهرمان شد،
زنی بهسوی او دوید و گفت: بچه مریضی دارم و به من کمک کن وگرنه بچه ام می میرد.
رابرت بلافاصله همه پولی رو که برنده شده بود به آن زن داد.
هفته بعد یکی از مقامات ورزش گلف با رابرت تماس گرفت و به او گفت خبر بدی برایت دارم آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه مریض داشته باشد
رابرت داوینسن در پاسخ گفت خدارو شکر که هیچ بچهای مریض نبوده که در حال مرگ باشه این که خیلی خبر خوبیه.
"چقدر دنیا را زیبا میکنند انسانهایی که بیهیچ توقعی مهربانند..."

سلام مولایم
دلتنگم آقا ؛ دلتنگ ديدنت ؛ دلتنگ شنيدن صداي انا المهدي ت ...
تا کجای عمر باید هر شب درانتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلت ها باشیم ٬ یا مولا !
بیا !٬ که سقف آسمان زندگیمان را ابر جهل و فساد پوشاند ! بیا! ، که زمین تشنه باران است ! بیا ٬ که جگرهای مان را فراق٬ رنگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !
نمی دانم قلم سنگی برای دوری توچه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوت دارد و بی معطلی می نگارد . بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان راخزان به یغما می برد .
بلندای پرواز خورشید را که می بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشید کجاست؟
کبوتران سپیدبال که نشانه های آرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش می نهند٬ عقاب ها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکی ها دل به سکوت می سپارند و در دل کوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند... اما خورشید آشیانه اش کجاست؟
در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پرخروشش به آرامش می نشیند؟
یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .
خورشید هرگز غروب نمی کند ٬ خورشید معنای روشن طلوع است .
اما آشیانه خورشید رایافتم ٬ دل مردی چون مهدی (عج) !!!
این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .
اگر روزنه ای در دل توبگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هرخورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.
آری ! می شناسمت ٬سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام وچون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را میشناسم...

به احترام غم مادرت بیا مهدی(عج)
به قدر عمر کم مادرت بیا مهدی(عج)
به چادری که شده پرچم عزاداری
به پرچم علم مادرت بیا مهدی(عج)
.
.
.
مولا جان بیا...

از انجماد زمین می رهانی ام بانو!
به سمت آینه ها می کشانی ام بانو!
دلم به پنجره هایت دخیل می بندد
شبی که منتظر مهربانی ام بانو!
مگر برای دلم عارفانه می خوانی!
که روبه روی خدا می نشانی ام بانو!
تمام خانه ات از عطر یاس لبریز است
به مرز عشق و جنون می رسانی ام بانو!
شما کریمه ترین مریم کویر قمی
سروش لحظه بی هم زبانی ام! بانو!
وفات فاطمه معصومه (س) تسلیت باد

بارگاه ملکوتی حضرت معصومه (س) در قم
روی پـــــرده ی کعــبه ؛
این آیه حک شده اســت :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
(قطعه چهارم ضلع حجر اسماعیل)
و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین یک آیــه دلخــوشــــم :
" بندگانم را آگاه کن که من بخشندهی مهــــربانم ! "
آیه های نوشته شده روی پرده های کعبه
را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
این جمعه هم گذشت و نیامد نگار ما
این جمعه هم نشد گرهای وا ز کار ما
هر عصر جمعه داغ دلم تازه میشود
بی تو چه سخت میگذرد روزگار ما
بی تو بهار بوی طراوت نمیدهد
بی تو شده شبیه زمستان بهار ما
شرمندهایم پیش دو چشم ترت شده
غرق گناه کوچه به کوچه دیار ما
عمرم اگر به صبح ظهور تو قد نداد
ای کاش خاک کوی تو باشد مزار ما
آقا چه میشود که در این روضهها شود
یک عصر جمعه مسجد سهله قرار ما
" حسین علاء الدین "

داستانی زیبا از زن مسیحی مسلمان شده و دیدار امام زمان (عج)
جوانی ایرانی در یکی از دانشگاههای آمریکا مهندسی درس می خواند. یک دختر دانشجوی مسیحی در آنجا عاشق او شد و به او پیشنهاد ازدواج داد.
جوان گفت: امکانش نیست زیرا تو مسیحی هستی و من مسلمان.
دختر گفت: من مسلمان می شوم.
جوان گفت: اسلامی که از هوس به دست بیاید اسلام نیست.
دختر گفت: پس چگونه باید مسلمان شوم؟
گفت: باید اسلام را بشناسی. اگر آن را پسندیدی، مسلمان می شوی.
آنگاه دو کتاب مقدس قران و نهج البلاغه به زبان انگلیسی را به او داد و گفت: مطالعه کن و نظرت را بگو
دختر حدود دو ماه آنها را مطالعه کرد و گفت: دین خوبی است و با عقل سازگاری دارد.
جوان گفت: اسلام عقیده نیست همراه با عمل است.
آنگاه نماز را به او آموخت و گفت فعلاً چهل روز نماز بخوان و حجاب را رعایت کن تا ملکه تو شود.
پس از این که دختر 40 روز به دستورات عمل کرد آنها با هم عقد کردند.
جوان گفت: من پس از اتمام تحصیل باید به ایران بروم و در آنجا خدمت کنم. تو هم باید با من به ایران بیایی.
دختر هم قبول کرد. پس از مدتی وقت عزیمت به ایران رسید.
جوان گفت: ایام حج نزدیک است. بهتر است از این جا عازم مکه شویم. بعد از آن جا به ایران برویم. دختر نیز قبول کرد.
در بین راه و در مدت آشنائیشان بحث های زیادی در رابطه با امام زمان (عج) رد و بدل شد.
دختر می گفت: آخر امام غایب چه فایده دارد؟ امام باید حاضر باشد تا فایده داشته باشد.
شوهرش می گفت: امام پشتوانه دین و افراد است، ولی در پشت پرده. و موقعی که دین در خطر نابودی باشد، ظهور می کند و در جائی که انسانها مضطر شوند و متوسل، به آنها کمک می کند و به فریادشان می رسد. او مانند آتش نشانی است که در موقع ضرورت به کمک انسان می آید.
به هرحال دو نفری اعمال حج را انجام دادند. در موقع رمی جمره در صحرای منی یکدیگر را گم کردند.
دختر چندان به زبان عربی و فارسی آشنائی نداشت. هرچه گشت نتوانست خیمه اش را پیدا کند.
در جائی نشست و مشغول گریه شد و از امام زمان کمک خواست. شوهرش هم نگران و مایوس درب خیمه ایستاده بود و می گفت: بیچاره همسرم که دیگر او را نخواهم دید.
ناگهان دید همسرش با آقایی در حال صحبت کردن آمد.
آقا با دست اشاره کرد که: این است شوهر تو. زن هم گفت: مرسی آقا ... خداحافظی کرد و رفت. مهندس از همسرش پرسید: چگونه مرا پیدا کردی.
گفت متوسل به امام زمان (ارواحنا فداه) شدم که این آقا آمد. پرسیدم: شما کیستید؟ فرمود: مهدی، با من به انگلیسی سخن می گفت و مرا به سوی خیمه آورد.
السلام علیک یا ابا صالح المهدی ... ادرکنی.
براق
براق اسبى است كه جبرئيل امين در آستانه ظهور حضرت مى اورد و همان استرى است كه رسول خدا(ص) در شب معراج بر ان نشست.امام زين العابدين(ع) از امدن جبرئيل امين در استانه ظهور به محضر ان حضرت سخن مى فرمايد:(ان گاه اسبى كه براق ناميده مى شود به حضور ايشان مى اورد.قائم بر ان سوار مى شود،سپس به كوه رضوى حركت مى كند).(۱)
از امام باقر (ع) روايت شده كه در معراج، جبرئيل، براق را در اختيار پيامبر (ص) نهاد. براق از استر كوچك تر و از دراز گوش ، بزرگتر است. دو گوش لرزان دارد و چشم اين حيوان در سمش قرار دارد. ميان هر گام تا گام ديگرش آن قدر فاصله دارد كه چشمش كار كند، و هنگامى كه به كوه مى رسد ، دست هايش كوتاه مى شود و چون از كوه سرازير مى گردد ، دست هايش بلندتر از پاهايش مى شود. يال آن به سمت راستش سرازير است و دو بال از پشت دارد. (۲)
از رسول خدا(ص) نقل شده كه فرمود: خداوند،براق را در اختيار من قرار داد و ان حيواني است از حيوانات بهشت،نه كوتاه است ، نه بلند، و اگر خداوند دستور دهد، دنيا و اخرت را در يك پيمانش مى پيمايد، و از هر حيوانى خوش رنگ تر است.(۳)
(۱)- بحار الانوار جلد ۵۲،صفحه۳۰۶
(۲)- معارف و معاريف ج ۹،ص۴۸۹
(۳)- بحار الانوار،ج ۱۸،ص۳۱۱
منبع : فرهنك الفباى مهدويت ــ موعود نامه ص ۱۶۵
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...
ادامه مطلب
یا فاطمه الزهرا (س)
مادرم سالهاست در حسرت زیارت قبر پنهانت
نشسته ام تا مهدی ات (عج) بیاید و آرزویم برآورد...

پیامبر (ص) به جبرئیل فرمود : از(مکان) درهای جهنم1 برایم بگو؛
جبرئیل عرض کرد: درِ اول که در آن منافقان ، کافران ، اصحاب مائده و آل فرعون هستند و نامش هاویه است.
درِ دوم که مشرکان در آنند و جحیم نام دارد.
درِ سوم که صائبان(ستاره پرستان) در آن هستند و سَقَر نامیده می شود.
درِ چهارم که نامش لظی (دوزخ) است و در آن ابلیس و پیروانش و زرتشتیان (مجوسیان) هستند.
درِ پنجم حُطَمه نام دارد و یهودیان1در آنند.
درِ ششم هم مسیحیان2 در آنند.
سپس جبرئیل (ع) ساکت شد.
پیامبر (ص) فرمود: آیا (مکان) درِ هفتم را به من نمی گویی؟
عرض کرد: ای محمد (ص) از من در این باره مپرس!
پیامبر(ص)فرمود: ای جبرئیل!از درِ هفتم هم بگو.
پس جبرئیل عرض کرد:این در برای اهل گناهان کبیره از امت توست ! کسانی که توبه نکرده و مردند.
سپس پیامبر(ص)بی هوش افتاد. جبرئیل سر پیامبر(ص)را به دامن گرفت تا به هوش آید.
وقتی به هوش آمد فرمود:ای جبرئیل مصیبتم بزرگ و اندوهم سخت شد. مگر از امت من کسی به دوزخ می رود؟
عرض کرد:آری. اهل گناهان کبیره ی امتت.
سپس رسول خدا(ص) و جبرئیل(ع)با هم گریستند و رسول خدا(ص) به خانه رفت و از مردم کناره گرفت و جز برای نماز بیرون نمی آمد.
1:با توجه به نظرات مفسران عالی مقام قرآن ، احتمالا منظور از درب های جهنم که در قرآن هم آمده اند طبقات جهنم اند (نه درب های ورودی)
2:منظور یهودیان و مسیحیان صالح زمان حضرت موسی و حضرت عیسی علیهما السلام نیست ، بلکه منظور کسانی است که بعد از ظهور دین کامل و برتر اسلام ، باز هم مسیحیت و یهودیت را انتخاب می کنند.
منبع: اسرار الصلاه. تالیف: آیت الله ملکی تبریزی. صفحه ی 175 و 176
.: Weblog Themes By Pichak :.
